پسرم تمام وجود و هستی من
X

پسرم تمام وجود و هستی من

من واست جون میدم ...معنی احساس رو از چشات فهمیدم

تولد 1 سالگی

 

نفس مامان عشق مامان پسر دوست داشتني من يكي يكدونه ي من همه هستي و وجودم سلام مامان   

 

ووووواي از كاراي جديدت بگم كه چقدر شيرين شدي همش ميخواي بري بيرون و دد ميخواي مياي پشت در مي ايستي و در ميزني و ميگي دد پارك رو از همه جا بيشتر دوست داري و فقط از سرسره لذت ميبري از تاب ميترسي واست يه تاب خريديم اما تو فقط اون رو نگاه ميكني و گاهي دكمه هاي موزيكش رو ميزني و هلش ميدي ميترسي سوارش بشي

 

وقتي از خواب پا ميشي و گشنه ات شده باشه ميگي به ديگه وقتي آب ميخواي ميگي هاب به توپت ميگي پ چند تا توپ برات خريدم و تو اونارو بيشتر همه اسباب بازي هات دوست داري دستت و ميگيرم و با هم ميدويم و توپ بازي ميكنيم و تو چنان غرق شادي و لذت ميشي كه نگو و نپرس

 

كلي واسه خودت ذوق ميكني تقريبا ١ ماهه كه راه افتادي و ديگه تو روروك نميشيني همش در حال راه رفتي اونم با چه سرعتي  دالي بازي رو ياد گرفتي و ميري زير ميز و با ما دالي ميكني يا ميري پشت كمدت و اين كار رو ميكني ٤ دست و پا ميشي و بابايي ميگذاره دنبالت و خونه پر ميشه از صداي خنده هاي پدر و پسر عزيزم عاشق هر دوتاتون هستم

 

آب بازي و حمام رو خيلي دوست داري و هر موقع من يا بابا سينا ميريم حمام مياي پشت در و شروع ميكني به نق زدن كه ميخواي بياي تو همچنان با غذا خوردن بد هستي و من كلي بايد دنبالت بدوم تا شما يكم غذا بخوري ٢ هفته پيش شمال بوديم و حسابي به ما خوش گذشت با دوست سينا و خانمش رفته بوديم اما از وقتي بر گشتيم شما يكم اسحال داشتي كه برديمت دكتر و شكر خدا زود خوب شدي چند روز پيش تولدت بود و ما تولدت رو خونه مامان پري گرفتيم عزيز دلم تولدت مبارك خدا رو بابت هديه ي بي نظيري كه بهم داد هر روز شكر ميكنم انشاالله هميشه سالم و شاد و موفق باشي و ١٢٠ سال عمر كني و من هميشه خوشبختيت رو ببينم  

 

 

عكسهاي اين چند وقتت با عكسهاي تولدت 

 

کیک تولد گل پسرمون

 


رادین در حالت تعجب خیره به شمع

 

مامانی کلی عکس خوب داریم باهم اما نمیتونم اینجا بگذارم واست

 

این عکس رو به زور ازت گرفتم نمیشینی که یه جا شیطونک مامان

 

کادوهای تولدت

 

کادوی تولد مامانی و بابایی

 

عاشق این خنده هات هستمممممممممممممممم

 

 

 

یه موش تو کمد پیدا شده

 

 

اینم عکس های شمال

 

 

 

 

[ شنبه 30 خرداد 1394 ] [ 11:09 قبل از ظهر ] [ مامان الهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

پسر گلم سال نو مبارك

سلام پسر مامان نفسم اولين بهار زندگيت مبارك همه  ي وجودم انشاالله ١٢٠ تا بهار رو ببيني گل پسر مهربونم 

 

 

شب چهار شنبه سوري ٩ ماهت تمام شد ما هم باغ خاله  فاطي اينا دعوت بوديم اونجا واست ماه گرد گرفتيم يكي يه دونم وااااااااااي كه چقدر خوشحالم ماماني كه مامان تو هستم خيلي  خيلي پسر شيطوني شدي خودت از گهوارت مياي پايين و مياي رو تخت ما اگه زود به دادت نرسم خودتو از رو تخت پرت ميكني پايين دو تا دندون كوچولو داري كه باهاش چه گازايي ميگيري بازوهامو چند وقت پيش كبود كرده بودي 

 

 

از شيطونيات بگم كه به همه جا سرك ميكشي در كابينتا رو باز ميكني و ميخواي همه چيز رو بكشي بيرون و بريزي به هم كشوي لباسات رو باز ميكني و هر چي لباس و كفش داري ميريزي وسط تو ماشين تو دل من ديگه نميشيني و حتما بايد وايسي و دتات رو روي داشبورد بذاري و ماشينارو ببيني قربونت برم كه از حالا پسر بودنت رو داري ثابت ميكني گاهي وقتام جيغ ميزني و ميخواي فرمون رو بگيري ياد گرفتي بوق بزني صداي موزيك رو كم و زياد ميكني و كلي ذوق ميكني تو ماشين و البته من رو كلافه بابايي هم همش ميگه تقصر خودته كه يادش ندادي تو كار سيتش بشينه 

 

 

ديگه واست بگم كه دستتو ميگيري به ميز ومبلا و راه ميري و جيغ ميزني كلا به همه ي چيزاي روي ميز كار داري از جلوت هم كه بر داريم ميزني زير گريه ولي من با وجود همه ي شيطنتات عاشقتمممممممم پسرم كلي وزن كم كردم از بس دنبالت ميدوم خيلي ديگه لاغر شدم اشكالي نداره در عوض يه پسر سالم و باهوش دارم 

 

 

كم كم داري زبون باز ميكني پسر باهوشم خيلي كلمه ديگه ميگي مامان بابا دد به به جديدا هم كه ياد گرفتي نامفهوم ميگي مرجان و خاله مرجان كلي قربون صدقه ات ميره 

 

 

عيد نوروز  ٢ روز رفتيم يزد كه كلي بهمون خوش گذشت و شما هم همش تو ماشين خواب بودي و اگه بيدار هم بودي فقط غر غر ميكردي و بيتابي كه بريم از ماشين بيرون نفسمممم من خيلي كنار تو خوشحالم كه دارمت خدا انشاالله تو رو هميشه براي ما حفظ كنه 

 

 

یه روز خوب مامانی و پسرش رفته بودن پارک که رادین کلی از وسایل بازی تو پارک می ترسید

 

 

رادین و هفت سین امسال ما

 

 

 

پسرم رفته خونه مامان بزرگ مامانش عید دیدنی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه 14 فروردين 1394 ] [ 9:34 بعد از ظهر ] [ مامان الهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

6.5 ماهگی و واکسن و عاشق بازی شدن

رادين نفس ماماني پسر خيلي زرنگي شدي کامل ديگه چهار دست و پا ميري و هر جا ميرم دنبالم مياي شيطونکم عاشق ايني برم تو آشپز خونه و تو بياي دنبالم وقتي ميرم آشپز خونه تو ذوق ميکني و ميخندي و مياي دنبالم نصف نيمه رو دستت پا ميشي و ميشيني و مارو نگاه ميکني عاشق بابايي هستي تا از سر کار مياد چنان ذوقي ميکني و ميخندي و ميخواي بري بغلش که نگو ....

 

27 آذر صبح با بابایی رفتیم و واکسن 6 ماهگیت رو زدیم وااااای که چه کلی بازی در آوردی تا 3 روز بهت قطره و شیاف می دادم تا تبت خدارو شکر قطع شد من این 3 شب که همش بیدار بودم اگرم میخوابیدم نصف نیمه و بین خواب و بیدار بودم و مرتب تبت رو چک میکردم ....

 

عاشق بازي کردني فقط دوست داريی بشينم جلوتو برات شعر بخونم و دالي بازي کنيم بابايي که تا خونه اس مشغول بازي با تو هستش پسرم  ماماني شبها گاهي وقتها تا صبح 30 مين يه بار بيدار ميشي و من هر بار با عشق و حوصله و کلي بوس و قربون صدقه و لالايي ميخوابونمت  موقع خواب کلی صدا از خودت در میاری و آواز میخونی خیلی وقتهام موقعی که بیداری واسه جلب توجه از گلوت صدا در میاری و میخندی هرچقدر میگم مامان بسه دیگه گلوت درد گرفت گوش نمیدی ...

 

کلي با اومدنت به زندگيمون عشق آوردي من و بابايي براي تو زنده ايم به عشق تو اميدورام هميشه کنار هم زندگي خوبي داشته باشيم مامان جان اون سري که بردمت دکتر به خاطر اينکه خوب وزن نگرفته بودي برات آزمايش نوشت و ما دو بار آزمايش ها رو انجام داديم و متاسفانه تو عفونت ادراري گرفتي ديروزبعد از گرفتن آزمايش دوم برديمت پيش دکترت و برات آنتي بيوتيک نوشتن حالا يک هفته بايد آنتي بيوتيک بخوري نفسم اميدوارم زود خوب خوب بشي مامان خيلي دوستت دارم و هميشه عاشقتم راستي هفته ي پيش اولين شب يلدايي که تو کنارمون بودي رو جشن گرفتيم رفتيم خونه ي مادر جونت و کلي مهمون داشتيم توام که از سر شب نق ميزدي و خوابت ميومد نشد يه عکس خوب ازت بگيرم به هر حال اميدوارم 120 شب يلدا رو با تن سالم و لب خندون سپري کني مامان ...

 

عکسهات رو  از آتليه گرفتم ....و اينم چند تا عکس از اين مدت رادين بلا

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه 9 دی 1393 ] [ 11:57 قبل از ظهر ] [ مامان الهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

و باز هم شیر نخوردن پسر کوچولوی ما

سلام ماماني آخه چرا منو اذيت ميکني برا شير خوردن ؟؟؟؟

به خدا الان ديگه بغض کردم از دستت مثل فرشته ها خوابيدي اما گرسنه اي يکم حريره خوردي سر شب اما ديگه تا موقع خواب لب به شير نزدي امروزبردمت دکتر همش 200 گرم تو اين ماه وزن اضافه کرده بودي خيلي ناراحتم خيليييييييييييي 

سوپ هم نميخوري سرلاک دوست داري و حريره و فرني حالا امشب مدل سوپت رو تغيير دادم ببينم ميخوري 

دکترت واست شيرت رو عوض کرد اميدوارم اينو دوست داشته باشي پسر خيلي شيطوني شدي ديگه داري کم کم 4 دست و پا راه ميري امشب واسه اولین بار تو آشپز خونه بودم و ديدم خودتو داري ميکشوني و مياي دنبالم اومدي تو آشپز خونه و شروع کردي به خوردن دمپاييم عاشق ايني هرچي ميبيني رو بکني تو دهنت پسر کوچولوي من  امروز خودمو وزن کردم و دقيقا به وزن قبل بارداريم رسيدم هووووورا مامان کاش همينجور که من لاغر شدم توام تپل ميشدي و من اين همه غصه نميخوردم راستي فکر کنم به زودي دندونات در بياد لثه هات قلمبه شدن و زيرشون سفيد شده اما خبري از دندون که نبوده پسر شيطون مامان فردا ميرم از آتليه عکسهات رو ميگيرم بعدا ميذارم فينگيل خان دوست داشتني من خيلي خدا رو بابت داشتن تو شکر ميکنم 

از چند روز ديگه بايد برم سر کار و تو پيش مادر بزرگت ميموني پسرم نفسم کاش ميشد نرم و پيشت بمونم 

 

ا ز سفرمون بگم برات که کلي خوش گذشت و شما پسر خيلي خوب و آقايي بودين خداروشکر هواپيما اذيتت نکرد و گوشت درد نگرفت  از اونجا کلي واست لباس آوردم ديگه تا چند سال ديگه لباست تکميله ماماني 

چند تا عکس از اين ماهت رو ميذارم نفس مامان 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 24 آذر 1393 ] [ 1:07 قبل از ظهر ] [ مامان الهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

عشقم در 5 ماهگی

پسرم عشقم رادين گلم سلام مامان وااااي که چقد شيرين شدي چقدر دوست دارم مامان شيطون شدي الاحده قربون کله کچلت برم من ...پسرم اين روزا صدات که ميکنيم روتو برميگردوني طرفمون کلي سر و صدا در مياري از خودت عاشق تلويزيوني اما نميذارم ببيني چون واست بده همش در حال تکون خردن و دست و پا زدني 

 

خواب شبهات خيلي خوب شده يه جايي که ميريم پدرمو در مياري تا بخوابي گهوارتو ميخواي و آرامش خونه رو کلي خوش خنده اي اصلا بچه ي نحسي نيستي از خواب که بيدار ميشي برام ميخندي

 

گاهي وقتها ذوق ميکني و خنده ي صدا دار ميکني به خدا اين يعني آرامش مطلق واسه ي من اميدوارم هيچ وقت از هيچي تو زندگيت ناراحت نباشي

 

پريروز بردمت دکتر واسه چک آپ چرا تو اينقدر کم شير ميخوررررري ماماني شکمو باش اينقدر ناراحتو غصه دار ميشم وقتي شير نميخوري چند روزه به سفارش دکترت حريره رو بهت ميدم خداروشکر اينو دوست داري  3 روز ديگه داريم ميريم دبي و دکترت گفت اونجا بهت سرلاک برنج بدم امروز صبح واست درست کردم دوست داشتي و خوردي خداوشکرررررررر نگرانم تو هواپیما گوشت درد نگیره دکترت گفت پستونکتو بذارم دهنت تو هواپیما امیدوارم همه چی به خوبی باشه ...

 

ديگه کامل ميشناسيمون و از غريبه ها غريبي ميکني و دست ميذاري به گريه گوگولي ماماني شدي پيش بابايي راحت ميموني تا من برم باشگاه واي از 26 روز ديگه بايد برم سر کار مرخصي زايمانم تمام ميشه ميذارمت پيش مامانمو ميرم اميدوارم پسر خوبي باشي رادينم بدون ماماني هميشه عاشقته اينم چند تا عکس از اين مدت

 

رادین همش دستش تو دهنشههههههههههههه

 

 

عزیزم همه عکسهاتو تو یه روز گرفتم واسه همین تو همه عکسات با یه لباسی

 

 

 

[ شنبه 1 آذر 1393 ] [ 2:57 بعد از ظهر ] [ مامان الهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

واکسن 4 ماهگی

پسر مامان بالاخره از استرس واکسن 4 ماهگیت در اومدم 27 مهر همراه بابایی بردیمت مرکز بهداشت واکسنتو زدیم قبل از رفتن بهت قطره استامینوفن داده بودم ...

 

بعد از زدن واکسن رفتیم خونه ی مادرم همش منتظر بودم مثل واکسن قبلیت جیغ و داد راه بندازی و گریه کنی ولی ماشاالله پسرم بزرگ شده مرد شده این سری فقط غر میزدی و یکم نا آرومی میکری واست کمپرس آب سرد گذاشتم و خوابیدی اما از عصرش تب کردی و تا فردا عصر تب داشتی که بردمت دکتر و شیاف داد و قطره مولتی ویتامین واست نوشت قربونت برم تا 2 روز تب داشتی ....

وزنت زیاد بالا نرفت این ماه و شما  6600 گرم هستی .....من خیلی ناراحتم که درست شیر نمیخوری اما همش تا داریم یه چیزی میخوریم تو دهن ما نگاه میکنی و آب دهنت راه میوفته و من دیگه دلم نمیاد بخورم  دکترت گفت از ماه  دیگه غذای کمکیت رو شروع کنم وای که چقدر بابت این قضیه خوشحالم ...

این چند روز همش من و تو  با هم خونه بودیم این واسه من خیلی سخته چون من اصلا اهل خونه نشستن نیستم بیرون اسید پاشی میکنن و خیابونا رو یه خوفی گرفته پریروز که بردمت دکتر با کلی ترس و لرز رفتم تو خیابونا  یه تعداد کمی خانم بود  همه جا خلوت بود مثل شهر ارواح امیدوارم همه چیز مثل سابق شه و از این ترس رهایی پیدا کنیم بوووووووووووووووس ....

این چند تا عکسم از از 4 ماهگیت..... مامانی راستییییییییییی 4 ماهگیت مبارک عسل مامان 

 

 

[ پنجشنبه 1 آبان 1393 ] [ 3:20 بعد از ظهر ] [ مامان الهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

شیطون شدن گل پسرمون

عزیز مامان ببخش که این مدت کم سر زدم به وبلاگت کلی اتفاق افتاد اول اینکه ماه پیش اولین مسافرت شمالت رو با ما رفتی دقیقا 2.5 ماهگیت با وجود تو پسرم همه چی عالیه مسافرت شلوغی بود مامانم اینا بودن خاله مرجان اینا بودن و عمو سیامک وعمه لاله و مامانجون وعمه ی بابایی که رفتیم ویلاشون ولی من زیاد از مسافرت چیزی نفهمیدم و تمام مدت حواسم به تو بود ....

 

ماماني امروز3 ماه و 19روز  که از با هم بودنمون ميگذره خيلي خوشحالم که تو رو دارم عزيزترينمي...

اين روزا فقط دستت تو دهنته هر چيزي گير مياري ميکني تو دهنت گوشه ي بالش لبه ي پتو سرتو برميگردوني و تشکتو ليس ميزني اما به سختي پسونک ميخوري گاهي وقتها دو تا دستت تو دهنته و چنان ملچ مولوچي راه ميندازي پسر گلم وزن گيريت اومده پايين تا پايان 3 ماهگي خوب رشد ميکردي شده بودي 6 کيلو اما تا امروز وزنت زياد بالا نرفته هم شير خودمو ميخوري هم شير خشک اما خيلي بازيگوش و شيطون شدي شير نميخوري نميدونم چيکارت کنم امروز از صبح تا حالا 60 cc هم نخوردي عصر ميبرمت پيش دکترت نگرانتم مامان اما نمودارات تا حالا خداروشکر خوب بودن پسر شيطون مامان وقتي ميخوام پوشکتو عوض کنم نميدوني چجوري پاهاتو تکون ميديااااا منم فقط قربون صدقه ات ميرم رادين مامان خيلي دوستت دارم شدي همه ي وجودم شبها يه خواب بي استرس ندارم همش بلند ميشم تو گهوارتو نگاه ميکنم که نکنه خداي نکرده پتوت رو صورتت افتاده باشه ديگه بزرگتر شدي و خواب شبهات بهتر شده کاش شير خوردنتم مثل قبل بود پسرم چند روز ديگه بايد واکسن 4 ماهگيتو بزنيم و من از الان ناراحت و نگران اون روزم .....

 

دلم ميخواد زودتر به غذا خوردن بيفتي شايد حريره و فرني رو بهتر از شير خوردي ماماني روزاي زوج ميزارمت پيش مادر جون يا بابايي و ميرم باشگاه  4 کيلو ديگه دارم تا وزن قبل از بارداريم من تو بارداريم خيلي اضافه شدم 20 کيلووووووو يعني تا ماه 7 همش7 کيلو اضافه کرده بودم اما وقتي رفتم سونو و تو 900 گرم بودي ديگه خيلي ميخوردم تا تو درست رشد کني بماند که يه فندوق 2590 گرمي ريزه ميزه به دنيا آوردم اما خداروشکر الان خوبي عزيز مامان هيچ وقت اين روزاي شيرين با هم بودنمون رو از ياد نميبرم هميشه عاشقتم پسرم و با تمام وجودم ازت مراقبت ميکنم ......

 

((اینم چند تا عکس از عشقولک مامان ))

[ سه شنبه 15 مهر 1393 ] [ 11:02 قبل از ظهر ] [ مامان الهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

واکسن 2 ماهگی

عشق مامان 28 مرداد صبح ساعت 8 با بابا سینا رفتیم مرکز بهداشت خ قزلباش تا واکسن 2 ماهگی گل پسرمون رو بزنیم بر عکس همیشه خلوت بود و کسی نبود رفتیم تو اتاق مربوط به زدن واکسن یه آقای جوونی بود تورو خوابوندیم رو تخت و من از اتاق اومدم بیرون و یهو گریه ی تو بلند شد پریدم تو اتاق بغلت کردم و آرومت کردم که گفت یکی دیگه هم هست اینبار بدتر گریه کردی فکر کنم بیشتر دردت اومد بمیرم الهی ..بعدم بابا من و تو رو گذاشت خونه مادرجونت و تو تا ساعت 12 خواب بودی فقط بلند شدی شیر خوردی یه بارم پوشکتو عوض کردم ولی چشمت روز بد نبینه از ساعت 12 شروع کردی به گریه وجیغ اونم چه گریه ای من تا حالا اینجوری ندیده بودمت منم باهات گریه میکردم فقط بغلم بودی و من راه میرفتم یعنی اگه چند ثانیه میگذاشتمت زمین باز جیغ زدنت شروع میشد تا ساعت 3.5 من همینجور راه میرفتم تا دیگه تو خوابت برد و منم اومدم رو کاناپه لم دادم و مامان اکرم یه میز گذاشت زیر پام که تو دلمی اذیت نشم آخه میترشیدم بذارمت زمین بیدار شی خلاصه با کلی ترس و لرز طرفای 4 گذاشتمت رو تخت و خودمم کنارت خوابیدم و تا 6 با هم خوابیدیم وقتی بیدار شدی خیلی آروم بودی و فقط شیر میخواستی و دردت فراموشت شده بود خیلی ناراحت بودم اینقدر درد کشیدی هر 4 ساعت یکبار بهت قطره استامینوفن میدادم اما شب تب کردی اما خداروشکر خفیف بود امیدوارم دیگه واسه سری های بعد واکسنت اینقدر اذیت نشی مامانی اینم عکسهای شب قبل واکسنت 

[ يکشنبه 2 شهريور 1393 ] [ 2:03 قبل از ظهر ] [ مامان الهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

اولین مسافرت رادین کوچولو

عزیز دل مامان الان که دارم برات مینویسم خوابی چند دقیقه پیش بابایی اومد بیدارت کرد وقتی میاد خونه از بس سر و صدا میکنه بیدار میشی اینقدرم خوابالو تشریف داری که باز میخوابی از صبح تا حالا خوابی پسرم منم شیرمو با شیر دوش میدوشم و میریزم تو شیشه ات تا تو خواب بخوری و سیر باشی و خواب خوبی بری نفس مامان این روزا خیلی شیرین شدی و همش دلبری میکنی با انکه این روزا خیلی سخته کلی کار دارم و رسیدگی به تو تمام وقتمو میگیره و تو کل 24 ساعت شاییییییییید 4 ساعت بخوابم اما عاشق با تو بودنم عاشق اون خنده های قشنگتم خیلی دوستت دارم گل پسرم بابا هم که میمیره برات اینقدر که دوستت داره بمیرم مامان تازگی ها شبها دل درد داری 5 شنبه رفتیم تهران خونه عمو سیامک خیلی خوش گذشت پسرم و این اولین مسافرت تو بود خیلی پسر گل و خوبی بودی فقط شبها دل درد میگرفتی و دست میذاشتی به گریه دکتر واست یه شربتی نوشته که شبها بهت میدادم ولی زن عمو فیروزه گفت خوب نیست و سینا و سیامک رو فرستاد برن برات یه شربت رانیتیدین اطفال بگیرن از اونجایی ک سفارش کردیم خارجیشو بگیرن کلی داروخانه گشته بودن تا پیدا کردن حالا دیگه شبها اونو بهت میدم یه بالشت گیلاسم داری گرم میکنم تو ماکروفر و میگذارم رو دلت بهتر میشی حالا از مسافرتمون برات بگم که قرار بود بریم شمال اما ترسیدیم که تو گرما زده بشی و به همون خونه عمو سیامک و عمه لاله اکتفا کردیم تو این چند روز سایا حسابی شیطونی میکرد و تا تو خوابت میبرد با یه جیغ بیدارت میکرد منم کلی باهاش حرف میزدم اونم میگفت پس من مامان رادین باشم منم واسه اینکه مراقبت باشه و آروم باشه گفتم باشه بعدم همینجور میومد میگفت من هم مامان رادینم هم داداشمه خلاصه فیلمی داشتیم یه دفعه هم دیدم شیشه شیرتو آورده میگه زن عمو شیرش بدیم گفتم باشه شیشه رو که گرفتم دیدم مثل گچ شده نگو تو شیرایی که واست دوشیده بودم کلی شیر خشک ریخته بود کلی بهش خندیدیم یا می نشست بالا سرت برات شعر عروسک رو میخوند و نازت میکرد خلاصه کلی دوستت داره و خوشبختانه حسودی نمیکنه  ...عشق مامان این روزا کنارت خیلی شادم خیلی مامان شدن رو دوست دارم با اینکه خیلی سخته بعضی وقتها یه کارایی میکنی که میخوام از شدت دوست داشتن لهت کنم خیلی پسر آروم و خوش اخلاقی هستی خیلی واسم میخندی وقتی باهات حرف میزنم از خودت صدا در میاری نفس مامان میدونم متوجه میشی و داری اینجوری باهام حرف میزنی امیدوارم روزی صدای مامان گفتنتو بشنوم امیدوارم همیشه در کنار هم یه خانواده شاد داشته باشیم بووووس ...چند تا از عکسهای این چند روز رو برات میگذارم مامانی

 

[ سه شنبه 21 مرداد 1393 ] [ 1:43 بعد از ظهر ] [ مامان الهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

43 روزگی و ختنه

سلام رادینم الهی بمیرم الان از درد چند ساعته که خوابی ...امروز صبح زنگ زدم کلینیک کودکان توحید برای ختنه نوبت گرفتم ساعت 3 با بابایی بردیمت یکم دیر رسیدیم گفتن دیر اومدین باید یک ساعت از دارو خوردن و بی حسیت بگذره ولی به هر حال کارای پذیرش رو انجام دادن و اول وزنت کردن و 4100 بودی فسقلی من خدارو شکر نسبت به موقع تولدت خوب رشد کردی ...بعدشم یه دارویی دادن خوردی و بی حسی زدن واست و بعد دکتر اومد و یه آمپول بهت زدن و اصلا نگذاشتن من و بابات بیایم تو بعدم که نوبتمون شد بردنت تو و ختنه ات کردن اصلا صدای گریه ات مثل بچه های دیگه نیومد اما درو که باز کردن داشتی یه گریه ی آرومی میکردی برداشتمت اومدم بیرون و بهت شیر دادم آروم شدی و خوابت برد و اومدیم از کلینیک بیرون داشتیم میرفتیم خونه ی مامانم که یهو اثر بیحسی رفت و شروع کردی به گریه و کشیدن جیغ بمیررررررم معلوم بود چقدر میسوزی و درد میکشی تا رسیدیم خونه مامانم اینا مرجان گفت چی شده چشه؟گفتم ختنه اش کردیم زد زیر گریه و قربون صدقه تو رفتن مامان اکرم هم گریه اش گرفت جون تا حالا تورو اینجوری ندیده بودن پسرم الانم اونجاییم و پدر جون و مادر جونت بالا سرتن و تو بیداری و آروم شدی پوشکتم نکردم تا اذیت نشی اما مرتب جیش میکنی  عزیزم مامان فدات شه انشاالله زودتر خوب میشی آروم جونم دوستت دارم پسرم راستی روز جمعه 40 روزت شد من و بابایی بردیمت حمام و غسلت دادیم و یه سری دعای مربوطه با 40 تا بسم الله به آب خونده بودم که ریختیم رو سرت و 7 بار 4 قل رو خوندم و 7 تا دعای خوب در حقت کردم که امیدوارم همش مستجاب شه از 40 روزگیت به این طرف خوابت یکم بهتر شده ولی بازم کامل تا صبح نمیخوابی چند بار باید پاشم شیرت بدم و پوشکتو عوض کنم و تو با هر بار پوشک عوض کردن 2 ساعت بیداری و من کلی باید دلقک بازی در بیارم تا بخوابی تازگی ها از شکم میخوابونمت و سرت رو میذارم رو قلبم هم دل دردت بهتر میشه و هم راحت تر میخوابی اما الان که ختنه ات کردیم نمیدونم چیکار کنم که بهتر بخوابی خطا امشبو خونه مامانم اینا میخوابیم تا مامانم کمکم کنه امیدوارم زودتر خوب و سر حال شی مامان رادینم اینم عکست بعد از حمام چله ات

[ سه شنبه 7 مرداد 1393 ] [ 0:12 قبل از ظهر ] [ مامان الهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد