پسرم تمام وجود و هستی من

من واست جون میدم ...معنی احساس رو از چشات فهمیدم

تولد 1 سالگی

  نفس مامان عشق مامان پسر دوست داشتني من يكي يكدونه ي من همه هستي و وجودم سلام مامان      ووووواي از كاراي جديدت بگم كه چقدر شيرين شدي همش ميخواي بري بيرون و دد ميخواي مياي پشت در مي ايستي و در ميزني و ميگي دد پارك رو از همه جا بيشتر دوست داري و فقط از سرسره لذت ميبري از تاب ميترسي واست يه تاب خريديم اما تو فقط اون رو نگاه ميكني و گاهي دكمه هاي موزيكش رو ميزني و هلش ميدي ميترسي سوارش بشي   وقتي از خواب پا ميشي و گشنه ات شده باشه ميگي به ديگه وقتي آب ميخواي ميگي هاب به توپت ميگي پ چند تا توپ برات خريدم و تو اونارو بيشتر همه اسباب بازي هات دوست داري دستت و ميگيرم و با هم ميدويم و توپ بازي م...
30 خرداد 1394

پسر گلم سال نو مبارك

سلام پسر مامان نفسم اولين بهار زندگيت مبارك همه  ي وجودم انشاالله ١٢٠ تا بهار رو ببيني گل پسر مهربونم      شب چهار شنبه سوري ٩ ماهت تمام شد ما هم باغ خاله  فاطي اينا دعوت بوديم اونجا واست ماه گرد گرفتيم يكي يه دونم وااااااااااي كه چقدر خوشحالم ماماني كه مامان تو هستم خيلي  خيلي پسر شيطوني شدي خودت از گهوارت مياي پايين و مياي رو تخت ما اگه زود به دادت نرسم خودتو از رو تخت پرت ميكني پايين دو تا دندون كوچولو داري كه باهاش چه گازايي ميگيري بازوهامو چند وقت پيش كبود كرده بودي      از شيطونيات بگم كه به همه جا سرك ميكشي در كابينتا رو باز ميكني و ميخواي همه چيز رو بكشي بيرون و بر...
14 فروردين 1394

6.5 ماهگی و واکسن و عاشق بازی شدن

رادين نفس ماماني پسر خيلي زرنگي شدي کامل ديگه چهار دست و پا ميري و هر جا ميرم دنبالم مياي شيطونکم عاشق ايني برم تو آشپز خونه و تو بياي دنبالم وقتي ميرم آشپز خونه تو ذوق ميکني و ميخندي و مياي دنبالم نصف نيمه رو دستت پا ميشي و ميشيني و مارو نگاه ميکني عاشق بابايي هستي تا از سر کار مياد چنان ذوقي ميکني و ميخندي و ميخواي بري بغلش که نگو ....   27 آذر صبح با بابایی رفتیم و واکسن 6 ماهگیت رو زدیم وااااای که چه کلی بازی در آوردی تا 3 روز بهت قطره و شیاف می دادم تا تبت خدارو شکر قطع شد من این 3 شب که همش بیدار بودم اگرم میخوابیدم نصف نیمه و بین خواب و بیدار بودم و مرتب تبت رو چک میکردم ....   عاشق بازي کردني فقط دوست داري...
9 دی 1393

و باز هم شیر نخوردن پسر کوچولوی ما

سلام ماماني آخه چرا منو اذيت ميکني برا شير خوردن ؟؟؟؟ به خدا الان ديگه بغض کردم از دستت مثل فرشته ها خوابيدي اما گرسنه اي يکم حريره خوردي سر شب اما ديگه تا موقع خواب لب به شير نزدي امروزبردمت دکتر همش 200 گرم تو اين ماه وزن اضافه کرده بودي خيلي ناراحتم خيليييييييييييي  سوپ هم نميخوري سرلاک دوست داري و حريره و فرني حالا امشب مدل سوپت رو تغيير دادم ببينم ميخوري  دکترت واست شيرت رو عوض کرد اميدوارم اينو دوست داشته باشي پسر خيلي شيطوني شدي ديگه داري کم کم 4 دست و پا راه ميري امشب واسه اولین بار تو آشپز خونه بودم و ديدم خودتو داري ميکشوني و مياي دنبالم اومدي تو آشپز خونه و شروع کردي به خوردن دمپاييم عاشق ايني هرچي ميبيني...
24 آذر 1393

عشقم در 5 ماهگی

پسرم عشقم رادين گلم سلام مامان وااااي که چقد شيرين شدي چقدر دوست دارم مامان شيطون شدي الاحده قربون کله کچلت برم من ...پسرم اين روزا صدات که ميکنيم روتو برميگردوني طرفمون کلي سر و صدا در مياري از خودت عاشق تلويزيوني اما نميذارم ببيني چون واست بده همش در حال تکون خردن و دست و پا زدني    خواب شبهات خيلي خوب شده يه جايي که ميريم پدرمو در مياري تا بخوابي گهوارتو ميخواي و آرامش خونه رو کلي خوش خنده اي اصلا بچه ي نحسي نيستي از خواب که بيدار ميشي برام ميخندي   گاهي وقتها ذوق ميکني و خنده ي صدا دار ميکني به خدا اين يعني آرامش مطلق واسه ي من اميدوارم هيچ وقت از هيچي تو زندگيت ناراحت نباشي   پريروز بردمت ...
1 آذر 1393

واکسن 4 ماهگی

پسر مامان بالاخره از استرس واکسن 4 ماهگیت در اومدم 27 مهر همراه بابایی بردیمت مرکز بهداشت واکسنتو زدیم قبل از رفتن بهت قطره استامینوفن داده بودم ...   بعد از زدن واکسن رفتیم خونه ی مادرم همش منتظر بودم مثل واکسن قبلیت جیغ و داد راه بندازی و گریه کنی ولی ماشاالله پسرم بزرگ شده مرد شده این سری فقط غر میزدی و یکم نا آرومی میکری واست کمپرس آب سرد گذاشتم و خوابیدی اما از عصرش تب کردی و تا فردا عصر تب داشتی که بردمت دکتر و شیاف داد و قطره مولتی ویتامین واست نوشت قربونت برم تا 2 روز تب داشتی .... وزنت زیاد بالا نرفت این ماه و شما  6600 گرم هستی .....من خیلی ناراحتم که درست شیر نمیخوری اما همش تا داریم یه چیزی میخوریم تو دهن...
1 آبان 1393

شیطون شدن گل پسرمون

عزیز مامان ببخش که این مدت کم سر زدم به وبلاگت کلی اتفاق افتاد اول اینکه ماه پیش اولین مسافرت شمالت رو با ما رفتی دقیقا 2.5 ماهگیت با وجود تو پسرم همه چی عالیه مسافرت شلوغی بود مامانم اینا بودن خاله مرجان اینا بودن و عمو سیامک وعمه لاله و مامانجون وعمه ی بابایی که رفتیم ویلاشون ولی من زیاد از مسافرت چیزی نفهمیدم و تمام مدت حواسم به تو بود ....   ماماني امروز3 ماه و 19روز  که از با هم بودنمون ميگذره خيلي خوشحالم که تو رو دارم عزيزترينمي... اين روزا فقط دستت تو دهنته هر چيزي گير مياري ميکني تو دهنت گوشه ي بالش لبه ي پتو سرتو برميگردوني و تشکتو ليس ميزني اما به سختي پسونک ميخوري گاهي وقتها دو تا دستت تو دهنته و چنان ملچ ...
15 مهر 1393

واکسن 2 ماهگی

عشق مامان 28 مرداد صبح ساعت 8 با بابا سینا رفتیم مرکز بهداشت خ قزلباش تا واکسن 2 ماهگی گل پسرمون رو بزنیم بر عکس همیشه خلوت بود و کسی نبود رفتیم تو اتاق مربوط به زدن واکسن یه آقای جوونی بود تورو خوابوندیم رو تخت و من از اتاق اومدم بیرون و یهو گریه ی تو بلند شد پریدم تو اتاق بغلت کردم و آرومت کردم که گفت یکی دیگه هم هست اینبار بدتر گریه کردی فکر کنم بیشتر دردت اومد بمیرم الهی ..بعدم بابا من و تو رو گذاشت خونه مادرجونت و تو تا ساعت 12 خواب بودی فقط بلند شدی شیر خوردی یه بارم پوشکتو عوض کردم ولی چشمت روز بد نبینه از ساعت 12 شروع کردی به گریه وجیغ اونم چه گریه ای من تا حالا اینجوری ندیده بودمت منم باهات گریه میکردم فقط بغلم بودی و من راه میرفت...
2 شهريور 1393

اولین مسافرت رادین کوچولو

عزیز دل مامان الان که دارم برات مینویسم خوابی چند دقیقه پیش بابایی اومد بیدارت کرد وقتی میاد خونه از بس سر و صدا میکنه بیدار میشی اینقدرم خوابالو تشریف داری که باز میخوابی از صبح تا حالا خوابی پسرم منم شیرمو با شیر دوش میدوشم و میریزم تو شیشه ات تا تو خواب بخوری و سیر باشی و خواب خوبی بری نفس مامان این روزا خیلی شیرین شدی و همش دلبری میکنی با انکه این روزا خیلی سخته کلی کار دارم و رسیدگی به تو تمام وقتمو میگیره و تو کل 24 ساعت شاییییییییید 4 ساعت بخوابم اما عاشق با تو بودنم عاشق اون خنده های قشنگتم خیلی دوستت دارم گل پسرم بابا هم که میمیره برات اینقدر که دوستت داره بمیرم مامان تازگی ها شبها دل درد داری 5 شنبه رفتیم تهران خونه عمو سیامک خیلی...
21 مرداد 1393

43 روزگی و ختنه

سلام رادینم الهی بمیرم الان از درد چند ساعته که خوابی ...امروز صبح زنگ زدم کلینیک کودکان توحید برای ختنه نوبت گرفتم ساعت 3 با بابایی بردیمت یکم دیر رسیدیم گفتن دیر اومدین باید یک ساعت از دارو خوردن و بی حسیت بگذره ولی به هر حال کارای پذیرش رو انجام دادن و اول وزنت کردن و 4100 بودی فسقلی من خدارو شکر نسبت به موقع تولدت خوب رشد کردی ...بعدشم یه دارویی دادن خوردی و بی حسی زدن واست و بعد دکتر اومد و یه آمپول بهت زدن و اصلا نگذاشتن من و بابات بیایم تو بعدم که نوبتمون شد بردنت تو و ختنه ات کردن اصلا صدای گریه ات مثل بچه های دیگه نیومد اما درو که باز کردن داشتی یه گریه ی آرومی میکردی برداشتمت اومدم بیرون و بهت شیر دادم آروم شدی و خوابت برد و اومدی...
7 مرداد 1393